مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
41
زينت المجالس ( فارسى )
شد هوس تجارت كردم متاعيكه مناسب بخارا بود بدست آوردم و شترى بكرى گرفته با كاروان بدانصوب روانگشتم چون بسرخس رسيديم و از آنجا بمرو توجه نموديم و شب چنانچه عادت پياده روان باشد پيش از كاروان برفتمى و لحظهء بخفتمى تا قافله به من رسيدى آنگاه برخواسته بطى مسافت مشغول شدمى نوبتى ديگر پيش رفته بخفتم چون بيدار شدم معلوم شد كه كاروان گذشته است هرچند جهد كردم قافله را نتوانستم يافت و هوا گرم شده راه را گم كردم در پاى درختى بنشستم تا حرارت كمتر شد آنگاه برخواستم و تا شب مسافت پيمودم و تشنگى و گرسنگى بر من مستولى شد اما بجهة برودت هوا تشنگى چندان تاثيرى نكرد از بيم جان تا صباح راه پيمودم چون صبح صادق از افق مشرق طالع شد خود را در بيابانى يافتم : ز تنگدستى بر دزدهاش برده هماى * ز استخوان مسافر ذخيرههاى گران كسى نديد نشيبش مگر به چشم گمان * كسى نرفته فرازش مگر بپاى كمان چون اثر آبادانى نديدم دلتنگ شدم عاقبت بضرورت در حركت آمدم چون هوا گرم گشت و مرا قوت رفتار نماند پشتهء ريگى به نظر درآمد بر آن پشته رفتم از دور سبزهء ديدم با خود گفتم سبزه فرع آب تواند بود و خود را بدانموضع رسانيدم چشمهء آب ديدم از آن آب بخوردم و وضو ساختم و نماز گذاردم و خداوند جل ذكره را شكر گفتم و قدرى از بيخ گياه تناول نمودم و بر آن پشتهء ريك برآمده منتظر فتح الباب بنشستم چون وقت زوال رسيد مردى بلندبالاى سفيدپوست فراخ چشم ضخيم البدن كه محاسنى كشيده داشت و مرقعى صوفيانه پوشيده و عصا و ابريقى در دست ؛ پيدا شده بكنار آب آمد و طهارت كرد و دوگانه بگذارد و سجاده برگرفته روى به راه نهاد و مرا هيبت و جلالت او مانع آمد كه خود را به خدمت او رسانم چون از نظرم غيبت نمود خود را ملامت كردم كه اين چه بود كه از تو واقعشد چرا به خدمت او نرفتى تا ترا راه نمودى و آن روز و آنشب متاسف ميبودم تا روز ديگر همانوقت همان بزرگوار در آن بيابان پيدا شد و چون از نماز و طهارت فارغ شد به خدمت او شتافتم و سلام كرده حال خود معروض داشته ساعتى سر در پيش افكنده پس دست من گرفت و براهى بيرون رفت در اثناى سير شيرى پيدا شده چون او را بديد بايستاد آنمرد پيش رفته گوش شير را بگرفت و سخنى در گوش آنسبع گفت و مرا فرمود كه همراه او باش هرجا كه بايستد بدانكه كاروان نزديكست